پائیز

که ناگهان

زبانه های آتشی سرخ

سر می کشد از میانه درختزار پائیزی باران زده

رنگ به رنگ

چون گونه های من

وقتی تماشا می کنی مرا

************

آنچه از کویر دیدم و

عطش و

لب های تب زده

که تاریک بود در نور تند آفتاب

امروز

تنها امروز....

نقش پای بی مهری خویش را می بینم به خود

نقش پاها

ادامه مسیر را

بعد از این.

مرا ببین که بیهوده

تمام این سال ها

دست ها

به دیوار ها می سائیده ام

از بیم گم شدن!

****************

شوره زار زمین انتظارم را تماشا کن

هنوز از رگبار اشک شب پیش ام

خیس است

من تا نگاه

در آب فرو می روم

غرقه در اشکم و

به آگاهی قدم می گذارم

در سحرگاه مرطوب دیگری....

آوید میرشکرائی ١١/٨/٨٨ هشت صبح

/ 6 نظر / 19 بازدید
عباس

سلام در باره رفتار با کودکان می نویسم اگه قابل دونستید یه سر بزنید[گل]

مهدی

سلام دوست عزیز وب خوبی داری موفق باشی

مه / یار

تازه اومدم پرشین بلاگ دوسی نداشتم اومدم تو شاخه هنرمندان گفتم ازینجا شروع کنم پس سلام . برم مطالبت رو بخونم فعلن ... من دوس ندارم شعرها رو مثه شعر بخونم ! مثه متن میخونم یا من مریضم یا شاعرها !

محک

شعر قشنگی بود الان میگی از این نظر ها هست که برای همه مینویسن و بعد کژی میشه این ور و اون ور نه ..خوب من زیاد از شعر سر در نمیارم اما از دید یه آدم که اهل موسیقی هست کمی و با بچه ها کار میکنه گاهی واقعا قشنگ بود این قسمتش رو خیلی قشنگ توصیف کرده بودین من تا نگاه در آب فرو می روم غرقه در اشکم و به آگاهی قدم می گذارم در سحرگاه مرطوب دیگری.... موفق باشید یا حق[گل]

زهرا

سلام . شعرهاتون قشنگه . من چند وقتی هست شعر می گم اگر بشه اسمش رو شعر گذاشت. تازه توی بلاگ می گذارم شون. خوشحال می شم نظرتون رو بگین . اگر دوست داشتین