بیخوابی

شب ها

به گوشه گوشه های بسترم می خزم

به جسجوی جائی سرد تر و خاموش تر و تازه تر

جائی که در آن

خاموش شوند این صداهای دائمی که

درونم می گویند و می گویند...

جائی تازه ترکه در آن

رویای تو

مرا در سکوت و خاموشی

در شهر امن آغوشت

به خواب برد.

*********

شب ها لحظه لحظه های دردناک گذشته

همه واهمه ها

تلخی غربت حضور غریبه ها را

بیدار بیدار

چون هزار سوزن تیز

بر چشم ها می زنم و

چون خنجرهای آخته بی رحم

با آن

جان لحظه هایم را می درم.

*********

چه شب هائی شده اند شب هایم

بلندند و

تاریک و

بی انتها و

در آنها

نه نشانی از صدای قطره های باران هست و

نه فراموشی حضور هیچ لحظه ای.

به سالی می انجامد و

روشنائی دریچه ها را

بر سر و تن و چشم رنجدیده ام

آوار می کند

آوید میرشکرائی 6/10/90  پنجو نیم صبح

/ 5 نظر / 5 بازدید
مسلم

سلام من تو وبلاگم مشاعره گذاشتم خوشحال میشم شما هم شرکت کنین[عجله][عجله]

آویشن

روشنایی دریچه ها آوار تو می شوند ولی من چشم هایم را با صدای قاطع قدم های تو باز میکنم و می اندیشم که سرباز من به روز تازه ای آویخته است . روزی که بوی نان گرم و لیوان پر شده از عشق می دهد. خوشحالم که هستی و من انقدر نزدیکم که مسیر حرکت تو را در این خانه بو بکشم...

یار

خوش بـه حال ِ تو، که وقتی " او " آمد ؛ بدون ِ هیچ دردِسری ، فراموشم کردی ...

هتل

شهری که تو را ندارد یک چیز کم ندارد بی چیز است بی صدای آبرنگ تو در کوهپایه‌ها بی رویای تو در کوچه های تنگ