پیراهن

زنی ست اما

پیراهنش از هراس و امید

نیمه های شب که گر می گیرد از جفای زمان

پیراهن تنهائی اش را باد می زند و

بر سنگ های سرد گام می نهد

************

زنی ست اما

شادی و اندوه را دیگر باز نمی شناسد از 

اضطراب پر اضطرار نا شناخته ها.

خمیده شانه ها و شوریدگی هایش

زیر حجم حجیم دردناک این کوله بار سنگین نامنتظر.

حتی شب های تاریک و خاموش

دیگر نمی رقصد با پیراهن تب آلودش

بر سنگ های سرد.

با گام های تردید

لنگ لنگان

گام میزند میان بیداری و 

            خواب....

**********

گاهی

تنها....گاهی

می نشیند پس این پنجره های تاریک و

چشم میدوزد به نور برآمده از میان برگ ها

در میان دیگ های پاکیزه.

زنی ست هنوز

در این آشفتگی درونی طولانی

گوشه ای خزیده 

مرز میان شادی و

تخیل و روزگار سنگین شتابزده را

باز نمی شناسد

گوشه ای خزیده و

تنها ......می رود.

آوید میرشکرائی چهار صبح 12/4/91 تهران. خانه.


د


/ 3 نظر / 18 بازدید
یه جفت مرغ عشق

مهربان بازهم ، سبد معذرتم را بپذیر آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ، واژه ات راهی شعرم شده است لحظه ای گوش بکن ، یک موذن مست است آنقدر خوب اذان میگوید ، گوئی او عکس خدا را دیده خوش بحالش اما ؛ طرح زیبای خدا را گاهی ، می توان در پس سیمای عزیزی جوئید .........................

سلام

سلام دوست عزیز شعرتون رو گذاشتم تو وبلاگم به وبلاگ من هم سری بزنید[گل][گل]

آذر

و این زن یار من است...