قفس

فغان چگونه می کشد

پرنده ای؟!

که منقارش بسته ست

چگونه بپرد باز بر بام آسمان

او که بال هایش شکسته است؟

من طاقت ماندن ندارم

خدا می داند که ماندن چه سخت است....

می برد آدمی را در لحظه استیصال و

میگزارد نقطه ای

بر جملات بریده ای

از دفتری مجنون

***********

من طاقت رفتن ندارم

خدا می داند که رفتن چه سخت است...

می بندد پای پرنده ها را

به روز مرگی لانه

و از بام ها

میله هائی می سازد

قفس های پا بر جای را

زیر سقف آسمان

*************

من طاقت ماندن ندارم

خدا می داند که چه سخت است

و نسیبی نیست جز اسارت در اشک

آنکه نگاه همیشه منتظرش را دوخته

بر گسترده آبی همیشه آسمان

آوید میرشکرائی دوازده و نیم شب  ۳/۹/۸۷ تهران

/ 3 نظر / 6 بازدید
دنیا

شعر های زیبایی می نویسید خوشحال میشم به من سری بزنید

بابک

با درود بر شما اون شرایطی که توصیف کردبد بیشتر مشکل بود تا سخت چون سخت بودن قابل تحمل است اما مشکل بودن اشکال بر انگیز البته حدس می زنم که سخت آوای زیبا تری از مشکل داشته باشد امیدوارم شاد تر باشید و شادتر بنویسید