نمی دانم کیستی

نمی دانم کیستی

و نخواهم دانست

مگر با چندین عمر طولانی

لحظه لحظه درد هایش مکرر

و رنجش

چنان که بی انتها

**************

نمی دانم کیستی

در سکوتت کلامی نیست

در نگاهت صدائی...

و در کلامت سکوتی

در لمس تو نگاهی نیست

و در نگاهت تجربه دلپذیر نوازشی

می پنداشتم که گرمائی ست در نهان خاموشی

اما

نمی دانم کیستی

شعله می کشم و نیستی خنکای مرهمی

می لرزم و نداری

گرمای محبتی

**********

خشمی

یا که آرامش

طوفان یا که

تسلیم

حضوری هرگز آیا حتی لحظه ای

یا که غیبتی

در طول طویل همه شب های تاریک ام

**************

آسمان اندوه دلت

حتی وقتی بارانی می شود

از همگان گریخته است

و صدای گام های بی صدائی

از تو

به انتهای هستی مبهم تو می دود

*************

نمی دانم کیستی

و نخواهم دانست هرگز

مگر با چندین عمر طولانی

لحظه لحظه هایش رنج و درد

آوید میرشکرائی ٢٧/٧/٨٧  نیمه شب

/ 2 نظر / 7 بازدید
avishan

مامانه...خوب نیست آدم سر کار بغضش بگیره...این دورو بر ها جایی برای گریه کردن نیست...اندوهت رو بریز تو یه چمدون..بفرستش برای من چون هیچ کس در این جهان اندازه من عاشق تو نیست...و نبوده ...و نخواهد بود.

خوب بود