نشانه

خط سبزی که کشیده ام پشت پلک هایم را

ثبت می کنم بر یک کاغذ براق سپید

خطوط ریز دور دهان و چشم هایم را هم

با این گردن آویخته و غبغب حزن انگیز

روح لحظه هایم را در پرونده ای ثبت می کنم

گاهی به آن دفتر شعر و

گاهی آلبوم عکس می گویم

تلخی به یاد آوردن لحظه های سنگین

که شانه های من و

دفتر تنهای من را

 خمیده می سازند.

نگاهی خالی ست پشت خط سبز

یا سوال های بی پایان؟

حسرت و نگاه به پایان را

ثبت می کنم

در دفتر پریده رنگ روز هایم

*********

من که مورخ نیستم

بایگان هم

نه اولین انسان با قلم 

نه نخستین بار آشنائی با آن

توده های پیچیده کلمات را

ثبت می کنم 

بر پیکر در هم پیچیده میانسالی

به جا مانده از سال ها

از قرون

15/2/92 شش عصر

/ 20 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه رضایی

سلام الهه رضایی مجری برنامه کودک در سال های گذشته شما را به سایت خود دعوت میکند. http://elaherezaei.persianblog.ir/

آذر

حس مشترک.مثل همیشه.فریاد کن مرا...

سعید

سلام لطفا سایت ما را با این عنوان در لینک دوستان قرار بدید : عنوان: دانلود بازی و نرم افزار اندروید , ایفون , بادا و جاوا + طنز صوتی ادرس سایت: http://www.svba.ir اگر لینک ما را در سایتتان قرار دادید لطفا از طریق فرم تماس با ما در سایت اطلاع بدید تا سایت شما هم در لینک های ویژه سایت ما قرار بگیرد

کیجا

همشون زیبا بودن .ولی روزگار وصل برام خیلی دلنشین بود . قلمتان پایدار .یاعلی

زعفر نظرزاده زاهد

دوست عزيزهم وب سايت خوبي داريد و هم شعرهاي خوبي مي نويسيد لطفا به ما هم سر بزنيد و اگه مايل به تبادل لينك باشيد با نظرتون خبرم كنيد . متشكرم عنوان وب سايت من " اشعار زاهد " آدرس وب سايت من http://zahed-fakrabadi.persianblog.ir/

کلام

سلام اشعار زیباتونو خوندم خییییییییییییییلی عالی بودن خواستین از سایت من هم دیدن کنین

طياري

دلت که گرفت، دیگر منت زمین را نکش راه آسمان باز است، پر بکش او همیشه آغوشش باز است، نگفته تو را میخواند ؟ اگر هیچکس نیست، خدا که هست... . . اون لبخندی که برای پنهان کردن دردت میزنی، لبخند خداست به بنده اش اون لبخندی هم که پشتش خدا باشه، تمام مشکلاتو حل میکنه... خدا تلفن ندارد، اما من با او صحبت میکنم فیسبوک ندارد، اما من دوست او هستم توییتر ندارد، اما من او را دنبال میکنم... . . با خدا دعوا کردم با هم قهر کردیم فکر کردم دیگه دوستم نداره رفتم تو رختخواب چند قطره اشک ریختم و خوابم برد صبح که بیدار شدم مامانم گفت نمیدونی از دیشب تا صبح چه بارونی میومد... می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم. دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش! هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! . . تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم، نه خوشی ها را زیرا خوشی آن است که تو می خواهی

azam

روزگارانیست می نویسم اما هیچگاه نوشته هایم چاپ نشده اند چرا که بنظرم انسانها همیشه بعد از انتشار آثارشان عجیب مستی شهرت سراپای وجودشان را می گیرد.شاید بی راه نباشد اگر بگویم 19 سال است می نویسم مخصوصا نیمه شبها و صبحهای خیلی زود. خوشحال می شوم اگر فرصتی داشتید به خونه دل منم سر بزنید