مرا می بینی؟

مرا می بینی؟!

دیروز سکوت همراهیم می کرد و

امروز

با موسیقی جزایر دورافتاده در رقص و ترنم ام

دیروز آفتابی بود و

امروز

زیر آسمانی ابر آلود از بهار می رانم

دیروز به دل پیچیدگی ها می رفتم و

امروز

کنار کوه های کمی سبز برف آلود

می رانم.

مرا می بینی؟

دیروز زندگی رمان بلند غم آلود کهنه سالی بود و

امروز

قصه قصه های کوتاهی را

زندگی می کنم

مرا می بینی؟

دیروز همه فرصت ها دیر هنگام بودند و

زودگذر

امروز

در لحظه هائی غوطه می خورم

رنگارنگ

هر کدام چون سالی بلند.

دیروز طپش قلبم

صدای اضطرابم را

فریاد می کرد و

امروز

در آرامش تب آلودش

همه شعر های عاشقانه جهان را

زمزمه می کند.

***************

مرا می بینی؟می بینی؟!

مرا ببین.....ببین

دیروز گذشته ات

و امروز قصه خاموش ترا

فریاد می کنم

آوید میرشکرائی ١٢/١٢/٨٧نه صبح تهران

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
امیر

سلام. شعراتون خیلی قشنگه. شما ترانه سرایی هم می کنید؟ من می خونم یه چیزایی. خوشحال میشم اگر ترانه خوبی دارید روش کار کنم. لطفا با میلم جواب بده