تو جای من باشی.....

پشت پنجره که ننشسته بودم

در این حرارت سوزان حتی

تنها چشم دوخته بودم به نسیم

نسیم نامحسوسی که گوشه های پرده حریر و

طره های موی مرا  تنها 

نوازش می کرد.

پشت پنجره نبودم اما

هوای آسمان را که داشتم

یا که گرگ و میش غروب وطلوع را

می فهمیدم..

حواسم بود

به صدای رعدی

درخشش برقی

یا که بوی نم نم بارانی..

اگر که می پیچید

از میان پنجره.

*************

پشت پنجره ننشسته بودم

اما آن صندلی چوبی قدیمی آنجا

دلم را که برده بود

آرزو که می کردم

بازی دوباره نسیم را

در پناه آسایش امن اش

***************

پشت پنجره ننشسته بودم

دلم که می خواست

نگاهم بود که مرا می برد

به دوردست ها

و بازی حریر پرده ام برده بود

به رسم طنازی

میان دست های نوازشگر باد..

************

بهتم نبرده بود که

خواب آلود نبودم که.

آگاه بودم به

طراوت بارانی روز های ابری پشت پنجره

و هر فصلی که به رنگی

از آن میانه می گذشت.

***********************

حالا

در این اطاق گرم..

کسی بیاید

به رسم و دست مهربان و

نگاه و کلام آشنا

دوباره دعوت کند مرا به دشت......

خودمانیم

تو باشی

نمی روی؟!!!!

آوید میرشکرائی ١۶/٣/٨٨ پنج و چهل دقیقه عصر

/ 3 نظر / 8 بازدید
...

عشق.... تو باشی نمی روی.. نه... تو چته؟؟؟؟؟؟؟

اتانول

هر شعرتونو که خوندم یه حسی بهم دست داد و یه جمله از صندوقچه ی ذهنم کشیدم بیرون با میخ و چکش کوبیدم ایجا و ایجاها. اما این شعرت چیز خاصی رو درونم قلقلک نداد[متفکر] فقط یاد نمایشنامه ی سامویل بکت افتادم. اسمش بود: در انتظار گودو [رویا]