بغض دردناک

اکنون

با آهسته آهسته برآمدن روز و

گشودن این دروازه های سنگی کبود

روحم مثل پرنده ای

پر می گشاید به یک بیکران نامعلوم

از این جهان خاکستری سرد

به روشنی آتش افروخته آزادی....

حالا

بروز ناگهانی دردی در عمق سینه ام

با روشنی هر روز

از اضطراب قلبی شتابزده می گوید

که میوه های ممنوعه حیات را چشیده است و

همه طعم ها را

در آن رسیده ترین لحظه های آفتابی نیمروزشان

می شناسد

شهد تراوان و آب چکان

و دندان بر

عمیق ترین و شیرین ترین

مغز های چهارگانه سائیده ست و

آز رعشه های لذتی مقدس

بر خود لرزیده ست

*****************

اینگونه من

کوله بار سنگین گناهان خویش

خود به دوش میکشم و میبرم و

با پشتی خمیده

به یاد لحظه های گام زدن میان ستاره ها

لبخند میزنم

************

می خندم

می خندم

در اضطرابم می خندم

با بغض همیشه در گلو می خندم

میان سیلاب اشک ها می خندم

گرچه کوتاه است و

میگذرد عمر...

گامی از من و سرنوشت من فراتر نرفته این

بغض دردناک

آوید میرشکرائی    ۶/١٠/٨٨ تهران

/ 4 نظر / 23 بازدید
آرش

با اجازه این متن زیباتونو واسه تزئین وبلاگم با رضایت شما بر می دارم و با ذکر اسم شما در وبلاگم میذارم

eissa

عالی بود در حد تیم ملی.اشخور

زینب

سلام.عزیزم خیلی شعرت زیبا بود واقعا لذت بردم:* با اجازت با اسم خودت میذارم تو فیس بوک که دوستامم بخونن

حبیب

واقعا زیبا بود.واقعا