اما هر آن که خاموش می شوم.......

عاقبت بگو

می خواهی سخن بگویم یا که

نه؟!

تو بیش تر دوست داری که

خاموش باشم

چون تو.....

اما من هر لحظه که خاموش میشوم

در رویا می بینمش که

می آید و

در شیرینی لحظات و

خاطراتم

می نشیند.

لحظه ای بی زمان

نه گذشته ای و

نه آینده ای و

همه با لبخند آمیخته...

از دور ها آمده و

در خنده هایم نشسته است با

صدا و

تصویر و

نگاه و

کلام و

همه خاطرات یگانه اش...

**************

خاموش میشوم

باشد...

نگاه نمی کنم

باشد.....

نمی افروزم دیگر

در شرار نگاه سوزانم

در حسرت

قاب چهره ات که

بنشیند دوباره بر آن..

باشد..

تو خود جاودان

نشسته ای بر

نگاه و

صدا و

هستی و

عطو فت بی نهایتم

که من

در جریان گذر هر نسیمی حتی

دوستت می دارم

آوید میرشکرائی بارسلون ٢٢/۵/٢٠٠٩

/ 3 نظر / 17 بازدید
..

اوید.. کاش می شد ببینمت.. حرف باید بزنیم.. من تو رو نمی شناسم.. ولی حرفات و لمس می کنم

اتانول

آیا برده هستی؟ پس دوست نتوانی بود. آیا خودکامه هستی؟ پس دوستی نتوانی داشت در زن دیر زمانی است که برده گی و خودکامه گی نهان گشته اند از این رو زن را توان دوستی نیست، او عشق را می شناسد و بس. فردریش نیچه

اتانول

در جواب دوستمون جناب .. < باید بگم عجب ... ! [متفکر][نیشخند]