هیچکس نمی داند

هیچ کس نمی داند

بی آنکه به شب درود بگویم دیگر بار

کوله بار خاطرات دردناکم را

به دوش می کشم و

در هر بارقه امید تازه ای

چهره های غماگین گذشته ها

به پیشوازم می آیند

و هیچ کس نمی داند

این اشک ها

این همه اشک مثل باران

از کجا می آیند...

******************

روزگار و روزگاران

گذشته اند و می آیند پس از اینها

دوباره باز

نسل تازه ای

خفته در لحظه های حال و نیامده شان

حال و هوای عاشقی

و اشک هاشان دوباره باز

چون باران

جاری می شوند بر جهره های تازه ای...

****************

هیچ کس نمی داند

این غم کجاست

چون چشمه ای

می جوشد از دل زلال زلال ترین چشم ها

داستانی که گفته شد و تمام شد

داستان ها که می سرایند پس از ما دیگران

************

چه می دانی این نگاه چیست

چه می دانم چه می کنم با لحظه های بازمانده از قصه ام

چه می دانم این ترانه را چه کسی سرود نخستین بار..

*****************

قلبم در هم فشرده می شود که

اشک هایم بر چهره ام می دوند دیگر بار

قصه ای که می خواستم بنویسم از نو

همان ترانه کهنه غم بار قدیمی شد

و من تکرار رنج های آدمی

از لحظه خلقت

آوید میر شکرائی  ٢/۶/٨٧ یازده شب تهران

 

نو

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
تگ ها :