مزرعه بارورم

غرور من درهم شکسته تر از

حضور در ذهن توست

کیان من در زمانی به بلندای سال های جوانی ام

رنگپریده تر از

روشن کردن پنجره های خانه دور تو بوده و

با اینهمه

هیمه های همه گاه روشنش

آتش فروز دل بی تابم.

***************

سهم من همه گاه تخیل در سکوت و

سهم تو

نگاهبانی بی وقفه ام بوده

از برگ و بار تازه ای

****************

مزرعه سرسبزم را

با شقایق های سوخته حاشیه اش

و همه آن باد های پر طراوت..

که خوشه های گندم را

در نور طلائی خورشید

پراکنده می کند......

از سال ها پیش

سال های دور..

گاه درو رسیده بود و

افسوس......

دروگر به خواب رفته بود از خستگی

خوابی شیرین....

و چمنزار در حرارت لحظه های تنهائی عصر های طولانی

سوخته و

دروگر خسته و..

در پناه کلاه حصیری اش از هرم آفتاب

گوئی حضور طلائی خوشه های سنگین را

از یاد برده بود و

در راه مانده بودند

همه پیام های بیداری

و گرسنه بودند

همه  پرندگان مهاجر

****************

شعله بکش دوباره بر جان لحظه های خالی ام

و دانه های طلائی خوشه های سنگین بارور را همه

به انبان خویش بریز و ببر

گاه کوچ پرستو هاست و....................

همه سیر خواهند شد.

آوید میرشکرائی  ٢۶/۵/٨٧ شش و نیم عصر تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩
تگ ها :