خاموشی

خاموشی و سکوت غم انگیز این خانه را

حتی نور شمع ها نمی شکند

روزگاری است در غربت و تنهائی

که حتی حرارت سوزناک شعله هایش

یخ به قدمت عمر ما را آب نمی کند

***********

نگاه من صدا ندارد و

نفس کشیدنم بی صداست..

مثل اشک هایم.....

و این سکوت آنچنان گوشخراش است که

صدای قهقهه های بلند من نیز

در پشت آن

گم می شود.

*********

حضور من رنگی ندارد و

این تصویر محو

که از چهره فراموش شده زنی به جا مانده را

حتی تلائلو اشکی که در چشم هایش موج می زند

روشن نمی کند.

*********

صدای من زنگی ندارد

نگاه من صدائی ندارد

حضور من رنگی ندارد

اگر که پرواز کنم

پرنده جا مانده در قفس می میرد

که پر هایش چیده و

منقارش بسته و

نگاهش

سال هاست بی فروغ است.

آوید میرشکرائی  ١/۵/٨٧ ده و نیم شب تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٩
تگ ها :