درد

موج تیز خراشنده ویرانگری از درد می آید و

 مرا

انگار که درختی باشم و

درد  طوفانی مهیب

کج می کند به سوی ناسوری

فریادم را بلند می کند و

فغان می کنم چون اسیری

بسته به دست و پایش زنجیری از درد

****************

نه توان ایستادنم و

نه نشستن

نه خوابیدن و

نه روی به دیگر سوی کردن.

اما

آنقدر که آرزو دارم که دوباره رها شوم

درد را می کاهم و می کاهم و می کاهم و

او می رود و می رود و می رود

من صاف می شوم و زلال می شوم وایستاده

****************

من از درون می لرزم و یخ میزنم

لرزه های هراس

دندان هایم را قفل می کنند

اما

آنقدر که آرزوی گرمای خورشید را دارم

او می تابد ومی تابد و می تابد و

یخ قلبم آب می شود و آب می شود وآب میشود و

انگشتانم گرم و شتابزده

دوباره می نویسند و می نویسند ومی نویسند

****************

من ذوب می شوم در حرارت خشم و

نعره های همزمانم

بر قلب و بر زبان

شعله های موحش آتشی شگفتند

عظیم و شتابان

اما

آنقدر که اشک میریزم و

آرزوی باران دارم

شعله ها می روند و می روند و می روند

باران می بارد و می بارد و می بارد

زمین به رویش آشتی می رود و می رود و می رود و

نقش آسمان دوباره

بر آبی غرق نیلوفر برکه دوردست می افتد

******************

من آرزو ها می کنم و

راز هایم همه آشفته اند

هزاران هزار مصرع و بیت

آمیخته اند

در سکوت نگاه راز را

باز گو می کنند

در کوچ پرستو ها و

موج گندم زار

آوید میرشکرائی ۴/۴/٨٧ تهران یک صبح

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
تگ ها :