شب های بیخوابی

همه شب ها که بیخواب می شوم

گاهی به غم

گاهی به اضطرابی که به قلبم چنگ میزند

گاهی به شور و

گاهی ملول..

همه این لحظه های همه این شب های طولانی

که بیخواب بوده ام

در دوران سرگیجه احساسات

و به یاد آوردن همه شب های بیداری

اندیشیده ام دوباره...

وقتی خستگی پشت پلک هایم آمده و

در اشک هایم نشسته

چنین داستانی را چگونه می شود باز گفت؟!

روز ها در جدال و

شب ها در تنهائی

**************

نمی توانم با تو همه را شرح دهم

نمی دانمشان

به یاد نمی آورم آن لحظه های درد را

که اکنون مرا در هم فشرده اند

**************

نه من گناهکارم و

نه تو

توداستان خویش می گوئی در سکوت و

من

شعر می گویم

آوید میرشکرائی یک صبح ٢٠/٣/٨٧ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
تگ ها :