سروش رفت.دیشب.در سردرگمی پفآلود ابر ها پنهان شد.می دانم اینبار که باران بباردبا همه رنگ های آبی  اش رنگ وبوی لبخند های قشنگ سروش را هم می آورد برایم.همه باران جهان در دلم انباشته همه رگبارهای چشمم هم نمی تواند خالی اش کند.

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٧
تگ ها :