کودک دلم

کودک دلم را پنهان می کنم و

آشکار می شود در بهانه هایم

کودک سر در گم آشفته ای که

میل به بازی اش

در سئول درد ناک سیلی که می خورد ناگهان

گم می شود و

دوباره باز می آید

حتی تا مرز میان سالی

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

کودک دلم را گاهی

به حس گهواره لحظه های خیالی رویا هایم می برم

آنجا که آرامشی را می جوید و

حرکت هماهنگ دست هائی تابش می دهند میان آگاهی و خاموشی

میان هستی و نیستی لحظ های پهناور دلش

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

کودک دلم را به عمق آبی آب میبرم و

به اوج کبود آسمان

به مهر می سپارمش و

به تنهائی طویل شب های کوتاه

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

لای لای کودکم

ترا بشارت به پایان و

ترا لای لای خواب

خواب دیده ای عزیزم

خواب دیده ای

نه دویدن در سبزه زاری

نه پرواز به قهقه خنده ای

نه چهره خندان مادری

با نفس های مهر

نه رنج سیلی و درد بیماری

خواب دیده ای همه را

بخواب اندکی دیگر عشقی دیگر شاید

تعبیر رویای بی انتهایت

آوید ۱۳/۲/۸۵ ۱۱.۵ شب

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٧
تگ ها :