آخرین شعر آویشن


ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۶ 

آلبوم ها را گشودیم
و عکس ها را نگاه کردیم
با حسی خیس در عمق چشم ها
و بغضی نامحسوس در گلو
و از هم پرسیدیم:یادت می آید؟
***
آسمان های آبی قاب گرفته را نگریستیم
لبخند های بی حرکت کهنه
چشم های خیره
و از هم پرسیدیم:یادت می آید؟
***
تصویر خانه کودکی را نگاه کردیم
درخت ها
ایوان وسیع صبحانه های روز های تعطیل
استخر
و فواره ها
و خودمان ..در میانه آن همه
و از هم پرسیدیم:یادت می آید؟
***
به تصویر آدم های غایب چشم دوختیم
حس های غریب را زیر دندان گرفتیم
اشک را از گوشه چشم ها ستردیم
و از هم پرسیدیم:یادت می آید؟
***
انگشت اشاره را
بر عمق عمیق خاک گرفته تصاویر کشیدیم
در سکوت به فکر فرو رفتیم
و بی تابانه به هم لبخند زدیم
و از هم پرسیدیم:یادت می آید؟
***
و بعد
به فضای خالی و سفید دیوار ها نگریستیم
تصاویری بیرون کشیده شدند
محکوم به حبس
اما
این بار در قاب ها
و ساعتی بعد
فراموش شدند...

دیگر کسی نپرسید : یادت می آید؟
پنجره ها را ولی گشودیم
رو به آسمان آبی بی قاب...
آویشن میرزاده(دخترم)   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠
تگ ها :