این بار...

نگو که تمام این سال ها
هرگز
صدایم نکرده بودی
چه شب ها بیدار شده ام
چه روز ها به دوردست ها نگریسته ام
خیره و مات...
صدایت می آمده از دوردست
از دور ها.....
نگو که تمام این سال ها
هرگز نگاهم نکرده بودی....
نگاهی بی زمان و بی مکان
گاهی
مرا برده به دورترین نقطه های قلبم
و چون تندیس عشقی جاوید
مرا نشانده در گذرگاهی بی زمان
که از آن گذشته ای
و تو این تندیس را نگاه کرده ای..نگاه کرده ای
حرارت خون در صورتم
این را به من گفته هر زمان
~~~~~~~~~~~~~~~~
نگو که نخوانده بودی مرا
معجزه ای حتی نمی توانست
ترا به من بازگرداند
تو خوانده بودی مرا
از ماورای دشت ها
~~~~~~~~~~~~
صدایت مرا دوباره
از پس این همه سال ها
و پس از خواب ها
دوباره به لحظه های رویائی آن روز ها برد
و این طپیدن مجنون قلبم
که تاب سینه ام را نمی آورد
مثل بی تابی آن روز ها..
که دیده بودمت
در حنجره بی صدایم
می پیچد دوباره
و این جنون
که نه شادی و
نه غم است
و حس لحظه تولد را دارد
تک تک حرف های همه مصرع های همان شعراند
که در هر بیت
نام ترا تکرار می کرد و
می کند تا ابد
~~~~~~~~~~~~~~
این بار
این قطره های اشک را
تنها نگذار ببارند در بی کسی
بگذار بر شانه هایت
ببارند
پیش از رفتن ات
آوید میرشکرائی  ۹ شب ۳۱/۱/۸۷   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱
تگ ها :