آی......این منم

میان انبوه آدم های جهان
ناپیدا
دستی تکان می دهد از دور........
این ....منم
گمشده و باز
خویشتنم.
فراسوی همه دست هائی که آمده اند به پیشوازم
دست هائی که کمک می طلبند و
دست هائی که تنها دستی دیگر را می طلبند
فراسوی لبخند ها و لبخنده ها
فراسوی نگاه های غمزده و
چشم های نامحرم
دستی تکان می دهم در این جماعت درهم انبوه
آی..................
این...منم
صدای درهم آدم ها می پیچد
در این وسعت بی انتها و هنوز
صدای بریده من می آید:
داستان سرای این داستان ناگفتنی
آی..............
این منم
در این میانه دست هائی کوچک
رنگ پریده و
با عطر لحظه های معصوم کودکی
می نوازد چهره ام را
آن گاه که پاک می کند
این همه اشک گرم را
گسترده بر پهنای صورتم
باران ناگفته هایم
آی.......
این منم
~~~~~~~~~~~~~~
در این خزان زده ماتم کده خاموش
در این گناه آلود قصه معصوم
در این تن گذشته و
تن به جای مانده و
در این نگاه پر شراره آتش بار
در این رگبار اشک و
خنده های مستانه
آی................
این منم
~~~~~~~~~~~~
بوی نفس تو را می دهد
دستی که بوسیده ای
بوی نگاه غمبار تو را دارد
غربت عمیق چشمی که در آن نگریسته ای
بوی غمبار هراس می دهد
اشکی که خاک مزارت را
نمناک کرده است
و من با عطر یادها
همیشه
به استقبال راه ها رفته ام.
~~~~~~~~~~~~~~~
در این زمین
این سرزمین شلوغ
میان این همه آدم
پا هایم هنوز بر خاک و
صدای رویش جوانه ها
هنوز به زیر گام هایم
در این میانه پر ازدهام پر هیاهو
فریاد می زنم دوباره
آی..........
این منم
~~~~~~~~~~~~
شما را کدام سوال آورده به این سرای بی انجام؟
شما را کدام انگیزه
دست هایتان را به سویم کشانده؟
شما را کدام نگاه
برده به دوردست؟
نگاه کنید اینجا
آی................
این منم
این منم
در این پر گناه و پر وسوسه
سرزمین خاموش
این قصه معصوم.
آویدمیرشکرائی  ۲۸/۱/۸۷ دو صبح   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٩
تگ ها :