بی آنکه بگذرید

من شاعرم
فضای خانه دلم را مغشوش می کنید و
هیچ نمی گویم!
در آشفتگی پر تلاطم دلم
حسی پنهان بود
تا به امروز
نسرائیده بودم آنرا در هیچ شعری
و نور رویائی چراغ قدیمی
بی آنکه بدانم چرا
دل نازکم را شاد می کرد
با لبخندی به طلوع آنسوی دریچه!
~~~~~~~~~~~~~
من شاعرم
ذهن آشفته ام را نظمی ساخته ام از روشنائی عشقتان
و شما مغشوش می کنید آنرا
با آراستن هایتان
~~~~~~~~~~~~~
صبح است و در را
باز می کنم دوباره
مثل هزاران هزار بار پیش از این
آن سوی در
دل آشفته شکسته ای
 
با من بدرود می گوید دوباره
اشک ریزان


با من بدرود می گوید دوباره
اشک ریزان
آوید میرشکرائی ۵/۱۲/۸۶      شش ونیم صبح   
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
تگ ها :