اسارتی خود خواسته اما

ترا می خواهم و

نمی خواهم

ترا می دانم و

نمی دانم

ترا می خوانم و

نمی خوانم

شب ها بستری مرا به خود می خواند و

از خود می راند

و بوی آغوشت مرا می رباید و

از تو دور می کند

~~~~~~~~~~~

با جوانه های تلخ حسرت همیشه ای

من و تو و

جنونی خاموش و

اسارتی خود خواسته اما

~~~~~~~~~~~~~~~~~

دریای مهری خاموش

آفتابی آسمان را

سکوتش به قعر تاریکی درونش می برد و....

دلتنگی عمیق قدیمم را

بغضی فشرده گلوی خنده هایم

با هیچ رگبار بی مهابای اشکی

باز نمی شود!

آوید میر شکرائی ۶/۱۱/۸۶ نیمه شب

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧
تگ ها :