جنگل

با نگاه

تمام راه را می بلعم

دهانم را باز می کنم و

در جاده سبز دوردست جنگل فرو می روم

و با قطره هائی که چون غبار

از آبشار

به دامن سنگ ها می دوند

می روم

~~~~~~~~~~

مه مرا در خود می پیچد و

در دل ابرها

طراوت انگیزه هستی

به جانم می وزد

~~~~~~~~~

دست ها را باز می کنم و تمام حجم پنجره را بغل می کنم:

شیشه دروغگوئی که مرا

از رویای سبز من جدا می کند!

~~~~~~~~~~~~~~~

بر بال پرنده های دوردست اوج می گیرم

بی آنکه دلم از جنون و هراس پر پر بزند

~~~~~~~~~~~~~

نگاهم کافی نیست

دهانم کافی نیست

حضورم

درون گرداب سبز سنگینی فرو می رود و

چون غریق

با بازدم های بریده بریده

به سطح آب می آید

صدائی می آيد و

خروش غلتان آب می شوم

در بستر سنگلاخ رودخانه

~~~~~~~~~~~~~~~

نگاهم

لحظه در گذر کوتاهم را

در جسم ام جا می گذارد و

با عطشی سیری ناپذیر

طعم باور نکردنی جاودانگی را

در لحظه های دلم

بارور می کند

آوید میرشکرائی ۲۵/۵/۸۶ ماسوله

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٥
تگ ها :