حج

گفتند می توانی دوباره باز به آینه نگاه کنی

دیگر می شود محرم نبود

احرام را درآورد:

به آینه نگاه کن!

من اما

نمی خواهم دیگر به آینه نگاه کنم

دوست ندارم

نگاه مغموم گیج زنی را ببینم

که دوباره باز

عطر باور نکردنی این حرم امن را فراموش می کند

و به دامن شکوه ها می رود

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چهره ام را به خانه تو می سایم

به آن پارچه سیاه معطر مقدس

و خانه تو را دوباره باز

با عطر آن

به جان می کشم

~~~~~~~~~~~~~~~~

در آستان منزلت

من چه بارورم

و زندگی چه لبریز

و سپاس مرا نهایتی نیست که

حجر الاسود را بوسه دادم و او را خواندم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نماز من در نزدیکی خانه ات

به آسمان می رود

به ماهتاب زیبای نیمه ماه

به ناودان طلای آن اوج

به مقام ابراهیم

به حجر اسماعیل

به دور هفتم

به نیاز اشک

شانه های لرزان

و چهره های خیس

~~~~~~~~~~~~~~~

مر ا نگاه من میبرد به طواف دور بعد

و آنقدر که زیبائی

نمی توانم از تو نگاه بردارم

~~~~~~~~~~~~~~~

دست هایم بوی پارچه معطر حرم امن الهی می دهد

بوی نیاز

بوی ثنا

و من غوطه ور در اشک سپاس

چون غریق

به عمیق ترین لایه های اقیانوس عشق می روم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نگاه من از نیت که نزدیکی توست

به سجود می رود

ار سجود تا به صعود

از صعود تا به هبوط

از قنوت تا به رکوع

و شیرازه لحظه هایم را می دوزد نگاه مهتاب

به سنگ سیاه مهربان

و به عطر صبح

~~~~~~~~~~~~~~~~

انجا همه چیز بوی ترا می دهد

همه چیز

از سر قلم

تا کف دست

و مسح سر

تا مسخ میان انگشتان

آوید میرشکرائی مکه ۴/۸/۸۶

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳٠
تگ ها :