قهرمان های گمنام

گوئی نه تنها عمر رفته ام

که از من

آنچه نکرده ام را

ربوده اید:

خیال ها و

رویا های پنهانم

و همه آن آرزو ها

که در دور دست ترین توی هزار لای دلم پنهان کرده بودم

همه حسرت ها

من که جسارتم

ابتدای اسارتم شد.

اینچنین در من ماندگار شد

شور شوریده ای که

قاعدتآ باید

بانگ فراخوان رویا هایم می شد.

××××××××××

حزن آور ترین نوا ها

درونم به ترنم و

دست ها گشوده به دوران رقصی

صدای خنده هایم

گوش افلاکیان و خاکیان پر کرده..

شما را به خدا بیدار شوید

پیش از اینکه با این چشمان گشوده

راز خشم نگاهم را

بجویید

××××××××××

و اینگونه قصه ای بی انتها

ادامه می یابد

پاپوش ها پاره می شوند و

این قهرمان های گمنام اساطیری افسانه ها

پای برهنه و زخمی و خسته

هنوز گام در راه میفشارند و

چشم به دوردست دارند

تا کجا  قلب مجروحشان

از پای درآید و

بر خاک بیفتد و

نور دیدگانشان

خاموش شود.

آوید میرشکرائی 14/6/94 چهار عصر بزرگراه مدرس تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
تگ ها :