چشم هایش

زنی را دیدم

آشفته موی و روی برافروخته

پریشان و سر در گم

خمیده قامت و

خسته و سنگین گام هایش

هراسان می رفت..

کجا می روی؟!

نگاهم کرد

چشم هایش چشم هایش چشم هایش...

بر خمیدگی پشتش بود که دیدم ناگهان

کوله بار ژنده پوسیده سنگین روز هایش را

لبریز و آماسیده.

بر آماسیده از رنج و  حسرت وپشیمانی

روز هائی هر یک بلند تر از یک سال

کجا می روی عفریته پریشان؟!

لحظه ای زمین بگذار این کوله بار متعفن را!

پیرزن اما همچنان می رفت و

به بازوی رهگذران می آویخت دمادم

می اویخت و به زمزمه

با صدائی پوسیده و ناآشنا و نامفهوم

چیزی می پرسید

نشان جائی..راهی...سئوال بی جوابی

آشفته بود وپریشان و سرگردان

بی آنکه بداند کجا گام بر می داشت.

دوباره باز صدایش کردم

دوباره باز نگاهم کرد

مرا؟ نه که دوردست را

چشم هایش..

چشم هایش..

چشم هایش...

رهایم کن !!

پاسخ داد

رهایم کن

خسته ام از نیمه شب تا صبح

در جا غلتیدن

خسته ام از این جستجوی شبانه قلم

از جای بر آمدن و

باز نوشتن...

نگاهم کرد دوباره

چشم هایش

چشم هایش

چشم هایش

از میان دندان های فشرده سخن می گفت باز

خشماگین

بریده بریده

من دوباره باز گم شده ام

رهایم کن

شاید یکی از این رهگذران

بداند کجایم

کسی دست خسته ام را بگیرد

کسی کوله بارم را

حتی برای لحظه ای

شریک شود

*************

اینک شب از نیمه گذشته ست

صبح خاکستری خیس بارانی

دوردست آسمان تکیده را

آغاز می کند

پشت لحظه های سربی سنگین

پشت گام های بر آماسیده دردناک

پشت سیلاب اشک و حسرت و

پریشانی و پشیمانی

این دیگر عجوزه ای ست

پیچیده قامت و خسته گام هایش

هنوز می آویزد به بازوی رهگذران

خشماگین و زیر لب

چیزی می پرسد

رهگذران بی چهره اما

بازویشان را از دست تکیده پیرزن

رها می کنند و می روند

1/12/91 پنجو نیم عصر رم

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱
تگ ها :