همه نام ها

همه برگه ها مخدوش و

همه نام ها

نا خوانا

سال هاست

میان دیوار های بی دروازه

چشم دوخته ام به دری بسته و

انتظار مسافری را می کشم

که انگار

در فضای تیره میان دیوار ها

بین در های بسته

سر گردان مانده و

در جا مانده و

خیره و مات و نا آگاه

به سوی هیچ ذروازه ای

گام نمی نهد

××××××××

دور و برم

حالا چندی ست

انباشته کاغذ های سفید..

نسیم سرد مرده ای

زیر و رویشان می کند

و این موسیقی گوش خراش درهم رفتن این کاغذ های

نا نوشته

شوم و بریده بریده

بر جان لحظه هایم پنجه می کشد

×××××××

همه نگاه ها سرد و مرده و

دوخته به جائی دوردست

سالیان دراز است گوئی

نگاهی هرگز از

عطوفت قلبم

گذر نمی کند

×××××××××

این همه قلم های پراکنده و

قرن هاست

حتی نقش مبهم مرکبی

به اینهمه کاغذ پراکنده

نیفتاده و

رویای بوسه قلم

حتی از کابوس سفید بر هم این انبوه کاغذی

گذر نمی کند

××××××

فضای هستی من:

چهار دیوار سرد سر به فلک کشیده

بین دیوار ها

دروازه های بسته بسیار

موسیقی صدای دلخراش کاغذ های سفید و

فرار قلم های خاموش

انتظار بی پایان

زمانه بی گذر

آفتاب رنگ پریده و

شب در راه و

سکوت

پا بر جا

آوید میرشکرائی 3/9/91 شش ونیم صبح

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩
تگ ها :