بیخوابی

شب ها

به گوشه گوشه های بسترم می خزم

به جسجوی جائی سرد تر و خاموش تر و تازه تر

جائی که در آن

خاموش شوند این صداهای دائمی که

درونم می گویند و می گویند...

جائی تازه ترکه در آن

رویای تو

مرا در سکوت و خاموشی

در شهر امن آغوشت

به خواب برد.

*********

شب ها لحظه لحظه های دردناک گذشته

همه واهمه ها

تلخی غربت حضور غریبه ها را

بیدار بیدار

چون هزار سوزن تیز

بر چشم ها می زنم و

چون خنجرهای آخته بی رحم

با آن

جان لحظه هایم را می درم.

*********

چه شب هائی شده اند شب هایم

بلندند و

تاریک و

بی انتها و

در آنها

نه نشانی از صدای قطره های باران هست و

نه فراموشی حضور هیچ لحظه ای.

به سالی می انجامد و

روشنائی دریچه ها را

بر سر و تن و چشم رنجدیده ام

آوار می کند

آوید میرشکرائی 6/10/90  پنجو نیم صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
تگ ها :