پرده که می افتد آخر...

دست کم

همیشه یکی باید بماند تا

آخر این دفتر....

بماند و

قصه را روایت کند.

بعد آن نقطه آخر

کسی دیگر نیست به این نزدیکی

تماشاچیان دور تر

این بار..

هر تصویر مبهم گذرنده را که دیده اند از دور...

روایت می کنند

***********

من چاره ای ندارم

جز بد شدن و بد بودن...

خشم و دسیسه و نیرنگ...

فریب و دروغ و

خاموشی...

وگرنه چه کسی این داستان پیچیده را

حتی باور میکند؟

چه برسد آنکه روایت کند آن را

دست کم جوری که باور کردنی باشد!

*********

پرده که می افتد آخر

از آن دور ها

سایه های مبهمی از گیاهان

در شب خاموش نیمه تاریکی..

گوشه ای از

فضای دست نایافتنی تخیل دیر پای یک زن میانسال است

از نوجوانی به بعد

همه چیز را از یاد برده و

هرگز

عقوبت ثانیه ها را

وا نمی نهد.

*********

آخر مگر نه اینکه

هیچ چیز نیمه تمام نمی ماند

پایان در سرشت هر آغاز

آواز می کند

آوید میرشکرائی 21/7/90  دو و نیم بامداد

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢
تگ ها :