صبر و انتظار

برای آموختنش من

روز های کودکی

از بلند ترین شاخه های درخت های محله مان

بالا می رفتم و

چون سبک بودم!

اواخر تابستان

همراه برگ ها پائین می آمدم

تا پائیز هیاهوی بچه ها را

در مدرسه جشن بگیرم دوباره

~~~~~~~~~~~~~~~~

برای آموختنش من

وقتی دختر جوانی بودم

با باران می رقصیدم

از بهار ها تا پائیز

می رقصیدم و با شعر هایم

سنگفرش خیس کوچه ها را

لبریز ترانه می کردم

~~~~~~~~~~~~

برای آموختنش من

وقتی زن جوانی بودم

غروب ها در آبی کبود عمیقی که

آسمان و زمین را می پیوست

لبریز اشک می شدم

با تولد هزاران حس تازه ناشناخته دردناک

در قلبم

~~~~~~~~~~~~~~~~

برای آموختنش من

وقتی فرزندم را

درون پیکر باردارم

به جشن غرور زنانه ام

می بردم

لبریز شعر بودن بود

همهء رگ های تنم

~~~~~~~~~~~

برای آموختنش من

تا به لحظه های بلوغ میانسالی برسم

شب ها زیسته ام

قطره ها گریسته ام

با بلند ترین صدا ها خندیده ام

فریاد ها کشیده ام

حرف ها شنیده ام

چه لحظه های بی شمار

به اوج پر کشیدهام

از آن قله های سر خوشی

چه لحظه ها

به تاریک ترین اعماق عمیق ترین دره های اندوه

فرو غلتیده ام

~~~~~~~~~~~~~~~~

برای آموختنش من

با تک تک شما

در یک یک لحظه های هستی ام

عشق را آزموده ام

~~~~~~~~~

دست ها را به استغاثه

به جانب آبی مهربان ترین

گشوده ام

~~~~~~~~~~~~~

برای آموختنش من

گام به گام

به انگیزه های بارورخلقت انسان

راه یافته ام

برای آموختن

صبر و انتظار

آوید ص ۸۶ از کتاب راستی هیچ شده شبی تو نیز مثل من؟

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٥
تگ ها :