قصه ناگفته

میدانی چرا

     اینهمه مینویسم؟

گروهی میگویند شعر است

   گروهی میگویند نثر

"  آرایه های ادبی کم دارند و

    فاقد صنایع شعری اند!"

(چه پر طمطراق!)

  از همه عجیب تر

سخن آنهاست

 که میگویند

   بیش از اندازه آشکارند و

البته که زیبائی شعر

    در ابهام آنست و

      پس

زیبا نیستند

از بس که گشوده و آشکارند!!!

****************

می ترسم

می ترسم این هق هق های گریه های شبانه

        ناگفته بمانند

می ترسم این جنون برود

می ترسم

       این حس عجیب

   که می خواهد و

         نمی خواهد.....

که معصومیت این گناه

   با من

به قعر مدفن من فرو رود

                بی نشانه ای

******************

چگونه آدمیزادی که

این همه تضاد را

   بلعیده     و

خندیده    و    

گریسته   و

          ساده

                          زیسته

اکنون توان بیان اینهمه را 

         ندارد و

بر جای مانده

     الکن   و

ناتوان   و

             ترسیده.

*****************

خدایا!

تو می دانی

  قصه هایم را همه

    تنها .......  تو

راهی کن این انگشتان ناتوان را

  تا سرزمین

 نگارش قصه

آوید میرشکرائی  ٢۵/١/٨٩.دو صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
تگ ها :