هشدار

نه با آن ماسک بی تفاوتی که به چهره می زنی

نه با گشتن به دیگر سو

ونه حتی با آن نگاهی که

چون سارق پلیدی

از من می ربائی و

می روی

با گام هائی شتابان

از دلی که بر جا گذاشته ای میگریزی و من

اینجا فریادی می شوم

هشداری گوش خراش و

میخکوب کننده

و بلند ترین صداهایم من

برای بر جا میخکوب کردنت.

کسی نمی تواند

نباید

نمی شود

راه مرا سد کند

و من

تا آخرین لحظه های این فرصت

و گذر آن آخرین نسیم طراوت و مهربانی

حتی با دست های لرزان و

هجوم آتش ونوری که به خاموشی می گراید اندک اندک

فغان میکنم و

به آسمان چشم می دوزم و

قلبم هرلحظه

همیشه

همواره

تا ابد 

بستر پذیرنده باران است

آغوشی باز

آموخته و آماده و آراسته

تا آخرین لحظه

آوید میرشکرائی ١/١٢/٨٨ هشت صبح بزرگراه مدرس

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦
تگ ها :