همنام

در رویای من

تو ایستاده بودی!

خدنگ

لوند

موهای کوتاه و

چال گونه ها

دو گوشواره بزرگ و

لبخندی گشاده و شیرین

و بی اعتنا به فاجعه که در راه بود

سراپا خوشامد و آغوش بودی.
*********************

من که یارای پایداری ام نبود

برابر اینهمه لطف و ملاحت

التماست میکردم:

تو نبوس اش

بوسه اش تنها ازآن من

و تو لبخند زیبا تری بودی

به همه تشویش و اضطرابم

چون همیشه

**********************

در خواب ام:

ایستاده

و در بیداری ام

اگر چه نشسته بر آن صندلی لعنتی

تو بر کناره بی کناره حقیقت

ایستاده ای و

لبخند می زنی

به آرامش آگاهی از آنچه در گذر است

*****************

مهرت

همان خورشید گرم گداخته ای ست

که تنها دوستی جهان را

بر سرم می تابد و

همه شب بی اعتمادی ام را

روشن می کند.

آوید میرشکرائی ١١/٩/٨٨ هفت شب تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢
تگ ها :