تنها یکی...

دو پاره که نمی شوم من

یکپارچه ام و

در هر دو جا

زیست میکنم!

**********

اینجا باران ببارد

خیس میشوم

آفتابی که باشد آسمان دل هر کدام....

گرم می شوم

و زیر بارش کیهانی شبی پرستاره

با آنکه با دور ترین ستاره ها وصلت می کند....

یکی می شوم.

************************

من ترانه خویش را می خوانم

شعر هایم را می سرایم و

چشم هایم را هر صبح

به جهانی مشترک

که همه ما را در خود جای داده است

باز میکنم!.

چشم ها را میگشایم به اشتیاق تماشا

اما تنها یکی

نگاهم را میبیند وبه آغوش می کشد و

به دور ها می برد و

میگریزد با آن.

**************

دو پاره که نمی شوم!

متصل ام......محکم ام....در هم تنیده ام

یکپارچه ام!:

یک قلب و

یک زبان و

دو چشم و

یک نگاه.

و مهربانی ام

لحاف چهل تکه گرم رنگارنگی ست

یادگار مادر بزرگ...

دست دوز و دل نواز

************

تنها یکی

از کهکشان دور دست غرق ستاره و

تاریکی عمیق جنگل اطراف

نهراسید...

دست مرا گرفت محکم و

با من به آسمان سفر کرد

آوید میرشکرائی ٢٧/٨/٨٨ پنج و نیم عصر تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧
تگ ها :