پائیز

که ناگهان

زبانه های آتشی سرخ

سر می کشد از میانه درختزار پائیزی باران زده

رنگ به رنگ

چون گونه های من

وقتی تماشا می کنی مرا

************

آنچه از کویر دیدم و

عطش و

لب های تب زده

که تاریک بود در نور تند آفتاب

امروز

تنها امروز....

نقش پای بی مهری خویش را می بینم به خود

نقش پاها

ادامه مسیر را

بعد از این.

مرا ببین که بیهوده

تمام این سال ها

دست ها

به دیوار ها می سائیده ام

از بیم گم شدن!

****************

شوره زار زمین انتظارم را تماشا کن

هنوز از رگبار اشک شب پیش ام

خیس است

من تا نگاه

در آب فرو می روم

غرقه در اشکم و

به آگاهی قدم می گذارم

در سحرگاه مرطوب دیگری....

آوید میرشکرائی ١١/٨/٨٨ هشت صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
تگ ها :