صبحگاه پائيزی

روز دوباره آغاز می شود و

صدای مرغ عشق همان ترنم شاد همیشه را دارد

نگاهم نکنید اینگونه شگفت زده

نپرسید دوباره چگونه؟

من هر زمان که غمگین ترم

بلند تر می خندم

بیشتر می رقصم

کمتر شعر می گویم

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

روز آغاز می شود دوباره

صبح خنک پائیزی

از پنجره همان حضور معطر است که بود

که ترا وا می داشت به نگاه عاشقانه ای

به آخرین گل ها و برگ های رسته گلدان های پشت پنجره

اما درون تو چیزی شکسته

قصه ای خوانده شده و

روزگاری به سر آمده

رنگ آبی آسمان هم دیگر

حظور کسی را جار نمی زند

آوید ۱۱/۸/۸۶ هشت صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۱
تگ ها :