بدرقه

سراسر سرزمینی باران زده است

لابه لای درختزار پائیزی رنگ به رنگ

و همواره ایستاده کنار در زنی

قرآنی در دست و

اشک در چشم

بدرقه می کند

خاطره ها و نگاره ها و

لبخند های گذشته را

از جائی میان اندوه و امید

تا جائی ناشناخته تر

در دوردست های خیال...

************

بوی طراوت باران می پیچد در جان و روح خسته ای و

با همه سستی گام ها

مشام جان اش را

از خاطرات عشق لبریز می کند.

گام ها را پیش و پس  می کند

آنقدر که خسته اند و دردناک

از ایستادن های طولانی...

به بدرقه و

در انتظار

**************

تنها خدایش می داند که گاه

چه میلی هست در این پاهای بیقرار

به رها کردن

دویدن و.. وانهادن و.... رفتن

و چه رنج عظیمی

در ماندن با همه لحظه ها و

 آواز بیقراری و

خواندن از مهربانی

*******************

همیشه ایستاده ام کنار این در

قرآنی در دست و

ذکر و دعایم بر لب و

نگاهم بارانی و

..................مثل هوای پاک رگبار

جان ام

میان لحظه های انتظار

****************

من سرزمین بارانی انتظارم

در لحظه های درهم پیچیده درختزارم

اکنون پائیزی و رنگ به رنگ

و اسمان دوردستم همیشه

از نوجوانی ام

کبود بوده است

چه در لحظه های آفتابی میان روز و

چه در غم بار گرگ و میش غروب.

تلاوت اذان

مرا واداشته به بیداری صبح و

دعای شبانگاه و

عشق ورزیدنی جنون آمیز در جنگلی بارانی و

زیستن در هنگام رعد و برق و

پر حادثه ترین

داستان های جهان.                  

                      ************

حالا حتی

که پائیزی ام...

هنگامه ایست همه لحظه های بارانی ام و باز

عطر تن ات را

در صبح آغازم

از پیراهن بر جای مانده ات

به مشام جان سوزان ام می کشم

آغاز لحظه های انتظار بازآمدنت را

*****************

گاهی  انتظار

در عین تشویش و دلهره

چه ترانه شیرینی ست

در همان لحظه رفتن ات

آغاز می شوند

همه گام ها و نوت های هماهنگ آمدن

آوید میرشکرائی ٣/٧/٨٨ هفت صبح تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤
تگ ها :