کسی مثل من

راستی کس دیگری چون من هست؟

غالبا گم میشوم

در فضای باریک تنگ میان دلتنگی هایم

و باز  دوباره گم می کنم

اغلب...

همه آن چیزهای کوچک زیبائی را

که مرا به جهان من پیوند میکند

مثل آن گوشواره های کوچک

یا که سرخی لب هایم..

کلید های گوناگون..

از همه درهائی که

بسته مانده و باز نمیشوند

گوشی هایم....

لباس های پوشش دلتنگی ام

یا که

خنکای صبحگاه آسمان بهاری ام.

*********************

ای وای از تو آوید

باز چه چیز را گم کرده ای؟!

بیا...

دوباره بخت دختر شاه پریان را گره بزن

یا که اگر به یادت ماند....!

خودت  باز کن

آن روزنه دلتنگ خسته را

که تورا دوباره به روشنی ببرد

تمام آن کوله بار کوچکی که

برای همین روز های سرگردانی در کویر..

همین روز های دلتنگی

اندوخته بودی

آفرین

دوباره این بخت ابریشمی هزار گره دختر شاه پریان را

گره بزن

به قدری که باز شود

و برای این زمان اضافه گیج خودت

زیر این آفتاب  بیرحم و

زنده ماندنی

با وجود عطش

کمی دیگر آب زلال

در کوله بارت

به یادگار بگذار

*******************

نه آوید نه

هیچکس مثل تو نیست

حتی آن دخترک سرگردانی که

از قلبت برآمده

نه

هیچکس دیگری

اینجور گیج نمی زند

همه چیز را گم نمی کند

هر چند تو نیز عاقبت

پیدا میکنی دوباره

همه گمشده هایت را

حالا اگر شده

با ترساندن دختر شاه پریان

از گره خوردن دوباره بخت خفته اش

آوید میرشکرائی ٣١/۴/٨٨ پنج عصر

 

 

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱
تگ ها :