دل تنگی عصر آخر بهار

تمام ثانیه هایم شکسته اند

بریده بریده خاطراتم

به عقوبت کدام گناه

جز به روزگار خویش

بازگشتن ام؟

تمام آینه هایم از ثانیه های شکسته ام

گریخته اند

بریده بریده

زبان و دل و روح آزرده ام

به گناه پیوستن به خویش ام

همگان از من گریخته اند.

پرنده ئ ترانه خوان ام خاموش مانده و

بغضش در گلو

دوباره به دوردست ها چشم دوخته

جائی که دیگر

جز آن لحظه ها که مهر می ورزد

چشم اندازی ش نیست...

********************

آب پاش آبی کوچک ام را به دست میگیرم و

به عصر آخر بهار می روم

با بغضی در گلو

دوباره

لحظه های عطش ناک گیاهان رنگ به رنگم را

در گلدان های تنگشان

آب میدهم و

نمی دانم از اشک من

یا که قطره های آب آبپاشم 

یا که از معجزه ناگهان

دل شکسته ای که آمده با من

گل هایم اینهمه قشنگ و رنگی و

با طراوت اند

آوید میرشکرائی  ١۵/٣/٨٨ شش عصر تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٥
تگ ها :