مرثیه ای برای یک رویا

نشسته بودی آنجا

بر کنار سنگ یک قبر خالی

و بر یک خیال گریه می کردی:

باز مانده های یک رویا.

از دور دیدیم ترا

با شانه های درهم پیچیده لرزان و

آنهمه اشک چون باران

صدایت کردیم و تو

باز حتی در آغوش ما

بر برجا مانده های یک رویا

زار می زدی.

بر کناره یک ابر باران زا نشسته بودی و

از یک آرزوی محال

فریاد می زدی

بر یک نگاه خیالی

جسم بیجان چند کلام قشنگ

و نشانه های نادیدنی مهری

از ماوراء قصه ها و شعر ها

زار می زدی.

*****************

آرامگاهی از لحظه های لرزیدن دل..

بر تپه های سرسبز و

در میانه مرغزار

بهشتی مرده بود..

آنجا که نشسته بودی و

بر باقی مانده های زیبای یک شعر بلند

زار می زدی.

نگاهی که ترا نبرده بود به خیال و

خیالی که ترا به تصویر یک نگاه برده بود...

تو بر کناره های یک تندیس به جا مانده از قرون

زار می زدی..

*****************

زمان گذشت

زمان گذشت و به پایان نزدیک شد وهنوز

کسی نیامده ست از دور ها

برای در آغوش کشیدن ما

تو هم مثل من

مثل هر زنی در هر خیال بجا مانده از سال های سال

در عزای یک محال................

زار می زنی

آوید میرشکرائی ٢١/٢/٨٨ هفت صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢
تگ ها :