شب و بیداری

پا بر زمین سرد سنگی خانه می گذارم

و سکوت لحظه های شب پائیزی اش را

جرعه جرعه می نوشم

اما

این داروی تلخ نیمه شب

شفای من نمی شود

نسیم خنک پائیز ی ام

با طراوت و شفاف

چهره ترا می نوازد اما

این چهره در هم رفته و خاموش تر از همیشه

خود را زیر لایه های سرد بسترمان می پیچد و

گرمای آتشم را

انکار می کند

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

من چه بگویم

خدای من از شعله شعله ور درونم آگاه است

می سوزاندم و

گرم می کند

شعله مقدس چوب ها

هر که را

از سرمای دمادم صبح

به آن

پناه برد

آوید  ۲۳/۷/۸۶  ۱ صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٤
تگ ها :