کناره

چرا اینهمه سخن می گوئی آوید؟

چرا؟!

باید که بگویم.

باید.

وای از داستانی که نا گفته ماند:

حکایتی که کسی نشنیده

وای از سکوت....

فضائی که در آن حتی صدای قطره های باران نیاید

****************

چقدر نگاه می کنی آوید؟!

چه می بینی؟

نگاه می کنم.

نگاه می کنم:

وای از تصویری که

ننشیند در حافظه دفتری!

وای از آنکه نبیند

تصویر بید مجنون را

تازه سبز شده

در روز های 

آخرین

زمستانی.

****************

من هم

دوست دارم

تماشایت کنم

اگر که خواب بگذارد

آنقدر که خسته ام از طوفان

رها می شوم بر کناره بازویت

مثل کشتی طوفان زده

بر کناره امنیت ساحل ات

پهلو می گیرم.

آوید میر شکرائی ١٠/١٢/٨٧ هشت شب بزرگراه مدرس تهران

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
تگ ها :