شهود

سئوال های بی شمار

و همه جواب ها

در تو بود

سئوال هائی از من را

در تو یافتم

پاسخ ها را

و تو انگار

دریچه ای دیگر گشودی

از من

به درون من

ودوباره از نو ساختی مرا

تا ببینم

لحظه های حیاتم را

*******************

ده سال انتظار و صبرم

تنها به امید معجزه نبود

سئوال هائی بود همه انباشته در درون من

تو شیوه تحقیقم بودی

نه موضوع آن.

و من این میان

از پی ده سال خواهش و التماس

دوباره باز یافتم

برق نگاه و

ضربان عجول حیاتم را:

حرارت شعله ای که از درون

بر لحظه های جسم و جانم

زبانه می کشد.

*******************

تندیس نبودم که

پشت نگاه آشفته ای

در سطح پوست انگیخته ای

بر همه ضربان های قلب عاشقی

طرح سئوالی نشسته بود

و پاسخ همه در تو بود

در تو

تا باز یابم آنچه را در خود نمی یافتم

در نگاه دیگری.

***********************

فکر کردی چه می کنم؟

فداکاری؟!

تو آگاه تر از این هائی.

می دانی که هزاران سال گذشته

از آن زمان

که تن هائی را به قربانگاه خدایان بی جانی می بردند

برای نجات خویشتن!

نه تو تندیس خدائی بودی و

نه من بت پرستی بی خویش

من تنها مسیری گمشده را

از میان دریای منجمد تو

به آفتاب تابستانی ام

میان آب های گرم

جستجو کردم.

******************

روزها می روند

من نیز.

تنها برای نوشتن آن جمله ای

که این سر شوریده را توصیف کند

و بر گوشه ای از این آسمان بی کران

به یادگار

بنشیند

سال های طولانی

نگاه و

مهر و

صبر و

عطوفت

سال های سال

جستجو

و پای فشردنی سمج

با گام هائی استوار برهنه

بر صخره های بلند این قله

ضرورت داشت.!

********************

چه تسکینی

آه

چه خنکای زلال آبی

از پس آن عطش طولانی

زلال زمزم از میان

کف انگشتان زنی تشنه

بر این بستر سفید بی پایان

آوید میرشکرائی ٢۴/١١/٨٧  شش و نیم صبح تهران

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
تگ ها :