عشق

مثل همان نخستین جرعه آب

وقتی تشنه ای

تشنه

حرارت شعله ای

وقتی سرمائی استخوان سوز

تا قلب لحظه هایت رسوخ کرده

لقمه نان گرمی

با بوی بهشت

وقتی گرسنه ای

حضور معجزه ای

از همان اولین لحظه

***************

می خواهم معجزه حضورت را

ببرم به آن

پنهان ترین کناره های روح زندگی ام.

چشم ها را می بندم

و طعم خوش هستی را

به درون می کشم

آه........

چه گوارا ست

پایان روزگار تنهائی ام.

آوید میرشکرائی ١٧/١١/٨٧ نه صبح تهران

 

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۸
تگ ها :