اگر که می شد

اگر که میشد

در هر قطره می لغزیدم

آن گاه که

می لغزید بر سطح اشکی شیشه ها

اگر که میشد

حتی با صدای اذان و

روشنای گرگ و میش صبح

رویا ها را وا نمی نهادم

در تاریکی خوابم جا بمانند

اگر که می شد

یادگار های بهار و تابستانم را

چون هیمه های روشن احساسم

آتش فروز شب های زمستانم می کردم

وقتی که قطره های اشک

یخ می زنند

بر شیب گونه های تنهائی ام

****************

اگر که می شد

شب ها  وقت بیداری و شعر را

می کشاندم تا صبح

تا دیدن رویای آغوشت

آوید میرشکرائی ١٢/١٠/٨٧ ده صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
تگ ها :