چشم به راه تو ام

به انتظارت می نشینم

آن زمان که بیش از همه انتظار می کشم

نیستی.

خاکستری سرد لحظه های زمستانی را

می نشینم به انتظار شنیدن گام هایت

وبا صدایت

به لحظه هائی که می آیند می اندیشم

و گفتگو های طولانی...

***************

از راه دور مرا بیشتر دوست داری؟!

وقتی نمی بینی مرا؟!

من اما ترا می خواهم همیشه و

در چهره ام.....دریغ...

جای پای نگاه تو

دیری ست خالی ست

******************

تو همیشه اما

در حسرت گذشته هائی و

لحظه های رنگی حال را

به دریغ دیروز ها رها می کنی

من که همیشه در حسرت دیدن ات

روز ها را می دویدم

وقتی که تو

صدای قدم هایم را می سرودی

"در انتظار مادر...."

***************

من امروز جا مانده ام از زمان تو

خدایا چه اضطرابی قلبم را به دیواره سینه ام می کوبد

کجائی؟چه می کنی؟!..

خنده های کودکانه ات

می پیچد آیا در فضای دور؟

نکند دوباره باز

غمگینی و بغض می کنی

مثلا در حسرت گذشته ها

نکند تنهائی و می لرزد دلت دوباره از سرما؟

تو اما......

به من نوید دیدار می دهی و

به راه خویش می روی

از کنار من

*********************

من بی تاب

تمام هدیه های طلائی و آبی ام را

در لحظه های قلبم می بندم و

به تو پیش کش می کنم

با ستاره های شفاف آسمان نقره ای اش

تو اما

کودکانه کف دست ها را به هم می کوبی و

در چشم های سیاه ات

برقی می درخشد و

بسته های پوشالی را باز می کنی و

باز

به راه خویش می روی

تنها......آنی بعد........

از کنار من

آوید

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
تگ ها :