اسير

تو در توی

کدام دیوار های سنگی بلندی

اسیرم ساخته اند

که هرگزم یارای رهائی

جز به رویا نیست

رخوت گرمای کدام بستری مرا در خود پیچیده

هراس وحشت بار سرمای کدام حیات ناشناخته ای

مرا در عمق آن پنهان می کند که

بضاعت گرمایم به پوششی نیست

هر چند نامم آتش نهاده اند؟

اگر که اسیرم

نسیم کدام جوانه تازه رسته ای

بوی کدام خاک باران خورده ای

آبی کدام تصویر آسمان گونه ای

عشق کدام دل شقایقی

فرا می خواندم از همیشه؟

هراس سرما را چه کنم؟

دیوار های بلند سنگی سکوت را چه کنم؟

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

اسارت رویا ها را چگونه باز گویم به شرم؟

که سالها

فریبشان دادم به شعر دروغ

و خورشید نیمه شب

آوید   ۳۰/۹/۸۳ تهران

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۱
تگ ها :