افسانه ام

ببار

ببار آسمان ابری من

ببار باران اندوهی بی پایان را

ببار

ببار بر لحظه های خالی من

قصه ای ناتمام نامعلوم

افسانه ای آمده از دوردست ناممکن.

ببار

ببار

هنوزم لبریز و

هنوزم در هیچ

افسانه ام نوشته بر دفتر خاک آلود پوسیده ای

مدفون به زیر راز های هزاره های زمین کهن سال

در تاریکی نمور تنهائی.......

****************

گاهی

پرنده ای به جستجوی دانه

بر خاک می رقصد و

وقتی به آسمان می پرد....

بر منقارش

تکه پاره ای

از دفتر پوسیده ای

نوشته بر آن کلمات پراکنده ای

از دفتر شعر فراموش شده ای...

می پرد آنگاه با آن

بر پهنای آسمان

آوید میرشکرائی  3/9/87  یک صبح

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳
تگ ها :