قصه ها

اینگونه است که از گذشته های دور

فریفته قصه ها شده ام

کسی می گوید از آغاز

و من شیفته سرا پا گوش می شوم

گوئی کودک که بودم

مادرم نخوانده بود شبی در گوشم

    قصه ای تا به خواب روم

و من تا که نامی از قصه می آید

داستانی در کتابی...

قصه ای از رادیو...

شیفته و فریفته ومات زده

سراپا گوش می شوم

و اینگونه است که زندگی ام

لبریز قصه هاست

قصه ها و

قصه ها

سفر ها و

فریب ها و

خنده ها و

گریه ها

آنچه دست نایافتنی ست و

آنچه تنها در رویا ها اتفاق می افتد

زیستن در دامن تنگ کوچه های نا شناس

رفتن به ماورا ء

و زیستن در آنچنان نا ممکن هائی

که تنها در کتاب ها شعر ها ترانه ها و

بر سنگفرش شهر های قدیمی اتفاق می افتد.

*****************

حضور در لحظه های خالی

رقت انگیز و تنهاست

پس من

کوله بار قصه ها را

زندگی می کنم و

شبی که در کنار تو دراز می کشم

از تو می خواهم

برایم قصه ای دیگر بگوئی

داستانی که در اوج ناباوری

زیسته ام

داستانی که بر سنگفرش همه کوچه های دوردست زیسته ام

داستانی که در

دل شکل های عجیب  همه ابر ها پنهان است

داستانی که با قطره های باران باریده ست

داستانی که با آمدنم آغاز شده

با رفتنم تمام نمی شود و

با هزار زبان خاموش

بازگو می شود پس از من

در هزار قصه باور نکردنی

در هزار قصه عاشقانه

در هزاران هزار باری که مرا با تو

وعده دیدار می دهد

دیگر بار

آوید میرشکرائی  ٢٠٠٨/۶/٩   پراگ

 

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧
تگ ها :