خیال رگبار

روزی بود آفتابی

آسمان صاف وآبی و یکدست

و خورشید بی مهابا و گرم

می تابید

بی آنکه حتی لکه ابری

هرم گرم آفتاب را

بپوشاند

حتی در تصور دور تو نبود

خیال رگبار.

**********

و ناگهان

ابر ها آمدند

با بوی باران

و خبر رگبار

که به ناگاه

لبریز می کند زمین وزمان را.

*************

حالا که می بارد دوباره باران

برو برو خیس شو

آبی باران تو را خواهد شست

و طراوت

هدیه ات می شود

به آفتاب روز بعد

آوید میرشکرائی پراگ ۶/٩/٢٠٠٨ هفت عصر

  
نویسنده : آوید میر شکرائی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٩
تگ ها :